|
فهم
نکردید خلایق
دورهاست بجای می ناب
زهرابه است در این پیاله های رنگین و حبابی
و
تلقین ساحرانه ی ساغری است که گنگید و مست
اما آیا
صدفی
آبستن در میشود از سراب ؟
***
اندرز شرق
لب پیاله
چهار چيز را بخاطر بسپار از نصايح الواح عمادي
بر تارک آسمانها ی بحر العما
به خط جبرييل
و مرا باري خبر آورد:
راستي
پاکي
و نيستي
و اتمام حجت خاوندکاری
ردا
رفت آنزمان
که بر هم مي زني به غمزه اي سحر گاهي
و آيت شرر از خورشيد مي ربايي
از آسمان دلم،
گاهي
به نگاهي.
تو از گردنه کدام ايل کوچيده بجاي مانده اي
که به يکي چشمي و به اشک هزار
که دلربايي کني از
فرستادگان مزدا
به پرهيزگاري سحري نسيم
و با تبسمي
واگويه هاي خلق بي انديش را
نطفه در زهدان انديشه
به سقط زمانه شان فکني
تو از کدام دياري
گيسو افشانده بر نيمرخ آفتاب
لبان فشرده بر گرمي شرر مانده در تنگناي حجاب
و آغوش وا کرده بر ابر سفيد خيال
که بر گرفته از روي خدايان نقاب
ميان صخره هاي تيز
بهم مي آميزند و
سمفوني عشق را
به گوش سبزه زار مي رسانند
هرم گرماي شرر تابيده بر آب
چشم را به غيرت بر مي تابد
که حريم لاله گون گلها را
پاس دارد
و چشمان به چشمکي
و برافروزي مژه اي
رخصت ديدار نهان پرده ي زيبايي را مي خواهد
دريغ از دست تطاول آفتاب
چنان که مي پرورد
به جان
مي پراکند به سوز شرري نهان
و من خاطره ي گل و سبزه ها را
در آيينه ي ذهنم
به يادگار مي گذارم
و برايت در تجسم کلمات سرد
گرمي روح سبزه زار را
تماشايي مي کنم
با حسرت دوريت
با دريغ نديدنت
ای برآمده از شرق لب پیاله ها
|